چگونه امید را درون خود به وجود بیاوریم به جای اینکه در بیرون به دنبال آن باشیم؟

How to Build Hope Within Yourself featured image

سلام.

اهمیت امید در حالت عادی برای من مشخص نیست. وقتی شرایط معقول و به‌ظاهر «نرمال» است، قدر بودن امید و انگیزه‌ای که به واسطه آن وجود دارد را کمتر می‌فهمم. اما امید می‌تواند مهم‌ترین راننده ما به سمت جلو باشد؛ همان میل به زندگی در این دنیای سخت و پرپیچ‌وخم.

و سوال مهم برای من این بود: امید چیست و کجاست؟

امید چیست؟

هرکسی می‌تواند تعبیر متفاوتی از هر پدیده داشته باشد. از نظر من، سوالات ساده گاهی مهم‌تر از سوالات پیچیده هستند. همان سوالاتی که فکر می‌کنیم جوابشان را می‌دانیم – اما آیا واقعاً می‌دانیم؟

سوال ساده پرسیدن

قبل از اینکه درباره امید بنویسم، دوست دارم از سوالات ساده حرف بزنم. من این را از فلسفه سقراط کبیر گرفتم: سوالات ساده اما عمیق بپرس.

در گفتگوی «لاخس» (Laches) افلاطون، سقراط از یک ژنرال مشهور آتنی به نام لاخس می‌خواهد که «شجاعت» را تعریف کند. لاخس که خود را فردی شجاع می‌داند، در ابتدا با اطمینان پاسخ می‌دهد. اما با ادامه پرسش‌های سقراط، تعریفش فرو می‌ریزد و در نهایت متوجه می‌شود که نمی‌تواند به درستی بگوید شجاعت چیست. سکوت لاخس در برابر این سوال به ظاهر ساده، نشان می‌دهد که دانستن یک مفهوم با توانایی تعریف کردن آن تفاوت دارد.

این روایت باعث شد من هم نگاهی موشکافانه به مسائل به‌ظاهر ساده زندگی داشته باشم و معنا را در سادگی و حتی کلیشه‌هایی جستجو کنم که پیش از این گمان می‌کردم توهمی بیش نیستند.

سوال به‌ظاهر ساده: امید چیست؟

از نظر من، امید یک مفهوم درونی است که با نگرش ما نسبت به زندگی معنا پیدا می‌کند. چیزی که درون خودمان و با ارزش‌ها و زاویه دید خودمان به زندگی، آن را می‌سازیم یا از بین می‌بریم.

در مهندسی مفهومی یک اصل وجود دارد: برای درک کارکرد یک جزء از یک سیستم، آن را حذف می‌کنیم و تغییرات سیستم را مشاهده می‌کنیم. آن وقت می‌فهمیم آن جزء چقدر مهم بوده و چه نقشی داشته.

زندگی بدون امید چه شکلی است؟

برای فهمیدن اهمیت امید، بهتر است به نبودنش نگاه کنیم.

بسته به تجربه زیسته هر انسان، بی‌نهایت تصویر از نامیدی در ذهن ما هست. احساساتی که با نبود امید به وجود می‌آیند، برای هر انسانی قابل لمس و دردناکند.

لحظاتی در زندگی ما وجود دارد که امید نداریم و صداهایی درون سرمان این جملات را بازگو می‌کنند: «زندگی بی‌ارزش است»، «من ناکافی و به‌دردنخورم»، «نبودن من بهتر از بودن من است»، «زندگی از این بدتر نمی‌شود»، «من بدشانس‌ترین آدم دنیام» و هزاران صدای شبیه به این.

این احساسات نشان‌دهنده اهمیت امیدند. چون بدون امید، تقریباً چیزی نداریم که به عنوان سپر در برابر سختی‌های زندگی جلویمان بگیریم. بدون امید، ما مرده‌هایی هستیم که فقط حرکت می‌کنند.

برای من همین کافی است که بدانم بدون امید، خلع‌سلاح شده‌ایم و از قدرت‌های درونمان نمی‌توانیم استفاده کنیم. نمی‌توانیم چیزی بسازیم یا ارزشی پیدا کنیم که برایش بجنگیم.

من لحظات بی‌شماری از ناامیدی در زندگی داشته‌ام. تجربه زیسته‌ام می‌گوید امید حیاتی‌تر از مواد غذایی روزانه است – با این تفاوت که شاید ندانیم چقدر به آن نیاز داریم.

جایگاه امید کجاست؟

از نظر من، امید یک پدیده درونی است و منشأ آن از دنیای درون آدمی نشئت می‌گیرد. نمی‌توانم منکر تأثیر محیط باشم، اما فکر می‌کنم غالب اشتیاق و امید منشأ درونی دارد.

یکی از دلایلم برای این دیدگاه، کتاب معروف «در جستجوی معنا» ویکتور فرانکل است. فرانکل، روانپزشک اتریشی، در اردوگاه‌های کار اجباری جنگ جهانی دوم به این نتیجه رسید که «همه چیز را می‌توان از یک انسان گرفت، جز یک چیز: آخرین آزادی‌های انسانی‌اش را. آزادی برای انتخاب رفتارش تحت هر شرایطی را، برای انتخاب راه زندگی‌اش.». او در دل سیاهی کامل، توانست برای خودش امید بسازد و خودش را امیدوار نگه دارد.

بپذیریم: من یک سوگیری درون‌گرایانه دارم. شاید به خاطر شخصیتم باشد. در فلسفه، ادیان و فرهنگ هم بارها به ما گفته‌اند که دنیای درونی مهم است و همه چیز از درون سرچشمه می‌گیرد. من تا حد زیادی با این ایده موافقم و سعی می‌کنم سهم خودم را در اتفاقات زندگی پیدا کنم و روی همان تمرکز کنم.

محیط زندگی و شرایط هر فرد بی‌شک مؤثر است، اما عاقلانه‌ترین کار تمرکز روی قسمتی است که می‌توانیم کنترل کنیم – و آن قسمت قابل کنترل، درون ماست. (البته کنترل کامل هم نداریم؛ فقط سهمی مشخص از کنترل.)

چگونه امید را بسازیم، نه اینکه دنبالش بگردیم؟

با این تعاریف، می‌رسیم به مهم‌ترین بخش: خب با همه این تئوری‌ها، چه کار عملی می‌توانیم بکنیم؟

به شخصه، سختی‌های این اواخر – تورم، تعدیل شدن، از دست دادن درآمد، جنگ، مشکلات اجتماعی – آنقدر بزرگ بودند که مجبورم کردند بیشتر درونم را شخم بزنم و با خودم درگیر شوم تا بتوانم زیر بار فشار زنده بمانم.

قصد دارم روالی را که طی کردم توضیح بدهم. شاید به تغییر دیدگاه من نسبت به امید کمک کند.

چند تعریف شخصی (برای روشن شدن مسیر)

زندگی سخت است. خیلی سخت.

سوشال‌مدیا، مدرسه، دولت‌ها، بعضی کتاب‌ها، تلویزیون – خلاصه محیط ما – مدام به ما حس روشنیِ غیرواقعی القا می‌کنند. سعی می‌کنند روی روشنی زندگی خط بکشند تا از تاریکی آن غافل شویم. به گمان من، ریشه این نویزها در خالی ذات انسان است که بیشتر به خوش‌بینی تمایل دارد.

مثلاً داستان موفقیت یک ورزشکار یا نویسنده برای ما جذاب‌تر از داستان شکست‌های یک محقق یا کارآفرین است. رسانه‌ها ما را با موفقیت‌ها محاصره کرده‌اند و توجه کمتری به شکست‌ها دارند.

اما دنیا فقط سیاهی و باختن نیست، فقط روشنی و بردن هم نیست. ترکیب هر دو واقعی‌تر است. همانطور که من شانس‌هایی در زندگی داشته‌ام، بدشانسی‌هایی هم داشته‌ام.

پس: همیشه زندگی می‌تواند از این که هست بدتر باشد و هم می‌تواند بهتر باشد. این به معنای خوب یا بد بودن ذات زندگی نیست. فقط وجود دارد. خیلی از وقت‌ها برچسب «خوب» یا «بد» زدن به پدیده‌های زندگی اشتباه است. بهتر است بگوییم: فقط وجود دارد.

در دنیای درونی ما، با شکست‌ها و پیروزی‌ها، نقاط قوت و ضعف خودمان تنها هستیم. درک این که زندگی را با هر دو سمت تاریک و روشن قضاوت کنیم، کمک‌کننده است.

چقدر روی زندگی کنترل داریم؟ (بحث جبر و اختیار، اما نه آنقدر که کلافه شوی)

بحث جبرگرایی همیشه بوده. بگذارید صریح بگویم: من سهم هرچقدر کوچک خودم در اختیار را پذیرفته‌ام و به خاطر همین الان در حال نوشتن این مقاله هستم.

اما نمی‌توانیم منکر تأثیر جبر هم باشیم. جایی که به دنیا آمدیم، خانواده، دوستان، ژن‌ها، کتاب‌هایی که خوانده‌ایم – همه جبرند. من مدام به دنبال نقاطی می‌گردم که رویشان اختیار و کنترل دارم و سعی می‌کنم روی همان‌ها تمرکز کنم.

نکته مهم: همه چیز را شخصی نگیریم. ما تنها عامل زندگی خودمان نیستیم. زندگی پر از متغیرهای بیشمار است. موارد خارج از کنترل را با آگاهی به جبری بودنشان بپذیریم تا خودمان را بابتشان سرزنش نکنیم. ما مقصر همه چیز زندگی‌مان نیستیم. نمی‌توانیم جامعه و دولت‌ها را کنترل کنیم.

پیدا کردن نقاط اختیار، امید می‌سازد

تجربه من می‌گوید هر وقت زندگی را پذیرفتم و سهم اختیارات خودم را پیدا کردم، حال بهتری داشتم – حتی وقتی محیط وضعیت مناسبی نداشت.

در دل این درد کشیدن من فقط یک هدف را دنبال کردم: سعی کنم امید بسازم و زنده بمانم.

اگر بخواهم عملی‌تر بگویم، لیستی از نقاط قابل کنترل زندگی‌ام تهیه کردم:

  • یادگیری داشته باشم
  • بنویسم و خودم را درک کنم
  • روی پروژه‌هایی که همیشه دوست داشتم کار کنم
  • مطالعه کنم
  • ایده یک فروشگاه جدید را بررسی کنم

اما صبر کن… مگر تو ناامید نبودی؟

ممکن است بپرسی: «خب اینها که نشانی از امید داشتن است. مگر تو ناامید نبودی؟»

جواب من اینجاست – و نکته طلایی مقاله:

اول عمل، بعد امید.

بله. من در اولین قدم روی آن موارد کار نمی‌کردم. حتی نزدیکشان هم نبودم. اما چطور امید پیدا کردم که روی این ایده‌ها تمرکز کنم؟

متوجه همین ایده ساده شدم: با عمل کردن، امید به وجود می‌آید. لزوماً امید باعث عمل نمی‌شود.

نکته کلیدی همین است. برای اینکه من امیدوار بمانم و ادامه دهم، اول شروع کردم و بعد امیدوار شدم. ما این نکته ساده را فراموش می‌کنیم: عمل‌گرایی بیشتر از هر چیز به ما انگیزه می‌دهد که زندگی کنیم، نه برعکس. قبلاً فکر می‌کردم باید اول امیدوار و باانگیزه باشم تا کاری انجام دهم. اما الان راه بهتری دارم: تأثیر عمل‌گرایی بر به وجود آمدن امید، بسیار بیشتر است.

سختی اول راه را تحمل کن، بقیه آسان‌تر می‌شود

شروع کردن کارهایی که تحت اختیار ما هستند – در شرایطی که زندگی ناامیدکننده و سخت است – کار ساده‌ای نیست. در گام اول باید این سختی را تحمل کنی. همان اینرسی نقطه شروع را با آگاهی از این که در حال رشد امید در خودت هستی، تحمل کن. با شروع‌های کوچک و ناقص، گذر زمان به نفع تو خواهد بود و انگیزه و امید تقویت می‌شوند.

این به معنای از بین رفتن درد نیست. به معنای آسانی این کار هم نیست. این یک روش و تکنیک است که کمک می‌کند سهم خود را پیدا کنیم و زندگی را با امید ادامه دهیم.

و امید هست

امید حیاتی است، شکوهمندانه و به شدت انسانی. مفهومی که در تار و پود وجود ماست و زندگی بدون آن غیرممکن است. ما برای زنده بودن به هوا، آب، غذا و امید نیاز داریم.

من خودم را آدم مثبت‌نگر و صرفاً امیدوار نمی‌دانم. آدم شادی هم نیستم. معمولاً درگیر دنیای درون خودم هستم. اما در طول زمان آموخته‌ام که می‌توان در عین مواجهه با افکار سنگین، برای خودم امید ساخت. هنر زندگی کردن به نظرم این است که آگاهی از سختی‌ها را به عنوان ابزاری برای درک عمیق‌تر در یک دست بگیری و امید را سپری در دست دیگر، و زندگی را ادامه دهی.

در آخر

پیدا کردن معنای زندگی و درک آن کار ساده‌ای نیست. نوشته‌های من در این مقاله شاید ساده‌انگارانه به نظر برسند، اما من به یک چیز اعتقاد دارم:

بعضی چیزها ساده هستند، ولی آسان نیستند.

مثل سوال‌های سقراط، مثل برانگیختن خودمان برای امیدواری و زندگی کردن، مثل ساخت روتین کارهایی که دوست داریم. هیچ چیز جادویی برای سرخوشی و امیدواری وجود ندارد. روزمرگی و بی‌روحی دنیا دقیقاً همان جایی است که همه این مفاهیم در آن وجود دارند. از دل همین روزمرگی‌هاست که جوانه زندگی و امید – با عمل – به بار می‌نشیند.

برای شما آرزوی امید می‌کنم. نه امیدِ منتظرِ معجزه، بلکه امیدی که با یک حرکت کوچک امروز شروع می‌شود. امیدوارم این نوشته مفید بوده باشد.


پانویس – نکته پایانی درباره نقل قول‌ها: نقل قول ویکتور فرانکل درباره «آخرین آزادی انسان» دقیقاً از کتاب او برگرفته شده است. داستان سقراط و لاخس، که در گفتگوی «لاخس» (Laches) افلاطون ثبت شده، یکی از معروف‌ترین مثال‌های روش سقراطی برای پرسش از مفاهیم به‌ظاهر ساده است. در مورد جمله «اول عمل، بعد امید» – این حاصل تجربه شخصی من است، نه نقل قول از منبع خاصی. اما جالب است که پائولو کوئیلو جمله مشابهی دارد: «تنها یک راه برای یادگیری وجود دارد، و آن از طریق عمل است. همه چیزهایی که باید بدانی را در سفرت یاد گرفته‌ای» (There is only one way to learn. It’s through action. Everything you need to know you have learned through your journey). شاید حقیقت همین باشد.