یادگیری مهارت حل مسئله
بخشی از راه حل باش نه بخشی از مشکل!
این شاید یکی از کلیشهایترین جملاتی باشد که تا امروز شنیدهایم. اما کلیشهها همیشه برای من حامل مفاهیمی بودهاند که به دلیل اهمیت زیادشان بارها و بارها تکرار شدهاند، تا جایی که حضور پررنگشان باعث شده ارزششان کمتر دیده شود؛ درست مثل هوا.
در این مقاله میخواهم دربارهی مهارت حل مسئله در زندگی کاری و شخصی صحبت کنم و فلسفهای را که در مسیر کاری من شکل گرفته، با شما به اشتراک بگذارم. این نوشته نه یک آموزش مرحلهبهمرحله است و نه یک نسخهی آماده؛ بلکه تلاشی است برای شفافتر کردن نگاهی که به حل مسئله دارم.
برنامهنویسی: به ذات یک حلکنندهی مسئله هستید
برنامهنویسی در ذات خود چیزی جز حل مسائل مختلف در دنیای کامپیوتر نیست. هرچه بیشتر برنامهنویسی میکنیم، ناخودآگاه مهارت حل مسئلهی ما نیز تقویت میشود. برای من، دقیقا همین نقطه اهمیت داشت.
مسیر کاریام به عنوان برنامهنویس و توسعهدهنده باعث شد بهتدریج متوجه شوم که مسئله فقط نوشتن کد نیست، بلکه نوع نگاه ما به مشکل است که تعیین میکند چگونه با آن روبهرو شویم. بعد از درک این موضوع، شروع کردم به استفاده از همین مهارت در مسائل روزمره و زندگی شخصی. کمکم این نگاه، تبدیل به بخشی از دیدگاه فلسفی من نسبت به زندگی شد.
ما همیشه در حال حل مسئله هستیم
فارغ از سن، شغل، جنسیت یا شرایط زندگی، انسان همیشه با مسئله درگیر است؛ مسئلههایی در اندازهها و شکلهای مختلف.
اینکه چگونه برای امتحانی که در پیش دارید برنامهریزی کنید و همزمان به کارهای روزمره برسید یک مسئله است. اینکه چطور یک مهارت جدید یاد بگیرید و میان انتخاب منبع، روش یادگیری و مدیریت زمان تصمیم بگیرید، مجموعهای از مسئلههای کوچک است. حتی افت کیفیت خواب و پیدا کردن دلایل آن هم نوعی حل مسئله محسوب میشود.
در سطحی عمیقتر، برای بعضی افراد خودِ بودن در این دنیا هم میتواند به یک مسئلهی دائمی تبدیل شود. مسئلهها چه کاری و چه غیرکاری، بخش جداییناپذیر زندگی ما هستند. چیزی که ما را وادار میکند به حل آنها فکر کنیم، یک مفهوم کلیدی است: اختیار.
اختیار: دلیل تلاش برای حل مسائل زندگی
ما مختاریم که برای مسائل خود کاری انجام دهیم یا آنها را به حال خود رها کنیم. در این بخش، تجربهای شخصی را مطرح میکنم که تاثیر زیادی در شکلگیری نگاه من به حل مسئله داشت.
مشکلات خود را لیست کنید تا جایگاه خود را در زندگی پیدا کنید
در یکی از روزهایی که ذهنم بهشدت درگیر مسائل مختلف بود، تصمیم گرفتم همهچیز را روی کاغذ بیاورم. لپتاپ را باز کردم، یک صفحهی خالی در گوگل داکس ساختم و شروع به نوشتن کردم.
تمام آشفتگیهای ذهنیام را بدون فیلتر لیست کردم؛ از مسائل بزرگ و پیچیدهی زندگی تا مشکلات ساده و روزمره. لیست طولانیای شد که بسیاری از موارد آن برای افراد دیگر هم میتوانست جدی و آزاردهنده باشد.
سوالی که از خودم پرسیدم ساده اما تعیینکننده بود: سهم من در حل هرکدام از این مشکلات چقدر است؟ آیا واقعا کلید حل این مسئله در دست من است؟
جواب برایم شوکهکننده بود. بخش بزرگی از مشکلات، با تصمیم و اقدام مستقیم من قابل حل بودند. عدد دقیق اهمیت چندانی نداشت، اما این آگاهی که بخش قابل توجهی از زندگیام در کنترل خودم است، نقطهی عطفی در نگاه من به مسئولیتپذیری شد.
تفکیک بین مسائلی که در حوزهی اختیار من هستند و آنهایی که باید پذیرفته شوند، کمک کرد جایگاه خودم را در زندگی شخصی شفافتر ببینم.
آزادی ترسناک است و حقیقت تلخ
فهمیدن اینکه بسیاری از مشکلات زندگی با تصمیمهای من حل میشوند، حقیقتی تلخ اما واقعی بود. از آن سختتر، این آگاهی بود که من آزاد هستم این مشکلات را نادیده بگیرم یا برای حلشان اقدام کنم.
این آزادی، مسئولیت را به شکل حداکثری به دوش من میانداخت. وقتی میدانم سهم بزرگی در کیفیت زندگی خودم دارم، دیگر نمیتوانم صرفا تماشاگر باشم. در این نقطه بود که به این نتیجه رسیدم: من، مثل هر انسان دیگری، یک ماشین حل مسئله هستم.
کار زندگی است و زندگی کار
شغل من به عنوان برنامهنویس و طراح وبسایت، بخش جداییناپذیری از زندگی روزمرهام است. زمانی که کار میکنم را بخشی از زندگی خود میدانم، نه چیزی جدا از آن.
از این زاویه، کار کردن و زندگی کردن هر دو حرکتی در یک مسیر مشترک هستند. میتوان در دل کار، زندگی کردن را آموخت و در دل زندگی، مهارتهایی را یاد گرفت که به کار میآیند.
همین همپوشانی باعث شده مهارتهایی مثل یادگیری مداوم، حل مسئله و ارتباط موثر، برای من فقط ابزار شغلی نباشند، بلکه بخشی از فلسفهی زندگیام شوند. همانطور که در کار باید مدام مسئله حل کرد، در زندگی هم چارهای جز مواجهه با چالشها وجود ندارد.
اعتیادهای مدرن: قاتل صبر و تحمل
وابستگی ما به شبکههای اجتماعی، اینترنت و چک کردن مداوم گوشیها، ذهنمان را پراکندهتر و کمتحملتر کرده است. تمرکز طولانیمدت، فکر کردن عمیق و تحمل رنج حل یک مسئله برای انسان امروز سختتر شده است.
این موضوع یکی از عوارض پنهان زندگی مدرن است که شخصا برای من هم چالشبرانگیز بوده و هنوز هم بهطور کامل بر آن غلبه نکردهام. اما آگاهی از این مسئله، اولین قدم برای مدیریت آن است.
وقتی بپذیریم کار ذهنی ما پیچیدهتر از گذشته شده، میتوانیم با درک بهتری به دنبال راهحل باشیم. آگاهی، مسئله را شفافتر و در نتیجه قابلحلتر میکند.
آخرین راه حل: پذیرش
برخی از مسائل زندگی خارج از حوزهی اختیار ما هستند. در چنین شرایطی، بهترین راهحل میتواند پذیرش باشد؛ نه از سر ضعف، بلکه از سر بلوغ فکری.
مسائل کلان اجتماعی یا مشکلاتی که ریشه در گذشتهی خانواده دارند، نمونههایی از این دستهاند. توانایی تشخیص مسائل قابل حل از غیرقابل حل و انتخاب واکنش درست نسبت به هرکدام، نشانهی خردمندی است.
همانطور که در دعایی معروف آمده است:
خداوندا، به من آرامش بده تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم،
و شجاعت بده تا آنچه را که میتوانم تغییر دهم،
و بینش بده تا تفاوت این دو را بدانم.
این نگاه، در لحظات سخت همیشه برای من آرامشبخش بوده است.
در نهایت: پیدا کردن سهم خودمان در زندگی
زندگی میان دو قطب تلاش و پذیرش در جریان است. نه میتوان همهچیز را حل کرد و نه میتوان در برابر همهچیز تسلیم شد.
بهترین حالت، صرف انرژی برای مسائل قابل حل و یافتن معنا و درس در پذیرش مسائل غیرقابل حل است. حتی زمانی که تلاش ما به نتیجهی دلخواه نمیرسد، خودِ تلاش میتواند آرامشبخش باشد و حسرت را از بین ببرد.
تجربهی شخصی من نشان داده در موقعیتهایی که تمام توان خود را گذاشتهام، حتی شکست هم حس شکست نداشته است. شاید همین نگاه بتواند ادامه دادن در مسیر پرچالش زندگی را کمی قابلتحملتر کند.
امیدوارم این نوشته برای شما مفید بوده باشد.